حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
402
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )
باز از خط بوشهر زودتر مىرسد . مطالب اظهارى شما آنچه متعلق به ديوان است كه معالجهپذير نيست ، بايد به طبيعت واگذاشت كه هرچه مىشود بشود . به علت آنكه خودتان مىنويسيد ، صاحب كار كه صدر اعظم و مالك الرقاب و فعال مايشاء است ، كاغذ را نمىخواند . چنانكه سابق هم خودم بودم و ديدهام ، هفته هفته پاكتها و تلگرافها در كيف جمع مىشد ، بدون آنكه مهرش باز شود . بعد از آن ، يك شب كه فراغت دست مىداد همانطور سربسته تحويل صاحبان اداره مىفرمودند كه خودشان بخوانند و جواب بنويسند . پارهاى ولايات را كه طبعا مايل بودند ، مثل فرمانفرما در كرمان يا امير خان سردار و يا ظل السلطان و يا اميرنظام كه محل احتياط بودند ، خودشان ملاحظه مىفرمودند . تفاوتى كه كرده است اين است كه ، آنوقت نوشتجات مرا خودشان مىخواندند و اغلب به خط خودشان جواب مرقوم مىفرمودند ، حالا حالت من هم مثل ساير مردم است . جاى گله نيست . اين هشت ماه هم هرطور باشد مىگذرد . طوفان نوح و واقعهء كربلا گذشته ، اين آسمان بر آرامگه عاشورا و طاقديس پرويز و ايوان مدائن گرديده و اين آفتاب بر ضمير چنگيز و امير تيمور و اسكندر يونان تابيده است . عمر عموى پيرت قابل اين تفاصيل نيست . نه عمر خضر بماند و نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش « 53 » به آن خدايى كه خاتم انبياء را به رسالت فرستاده است ، ابدا سوارى الاغ بندرى در كوههاى تهران با جلوس بر صندلى سلطنت عربستان براى من تفاوت ندارد . شكم من عادت تعذير نان و دوغ و نان و پنير در دستمال پيچيده ، پنجاه سال است كرده است . بدن من غير از قباى قدك شسته ، به چيز ديگر انس ندارد . در شصت سال عمر ، يك اتاق براى نشستن خودم و عيالم نداشتم . دو سال است كه به پارهاى ملاحظات خانهء فرمانفرما را كه هيچ بقالى اعتنا ندارد خريدم . آن را هم نبوده حساب مىكنم . مرا گنج تازى و قرضجوئى به از مرزبانى و كيخسروى . پيوست اول اگر يك وقتى حالت جناب جلالتمآب آقاى امين الملك دامة اقباله اقتضا داشت ، عرض بكن من همان آدم هستم كه در خيابان شمس العماره ، قاطر باركن بابا حسن را گرفتم و در وسط روز سوار شدم و تا دولتسراى جناب عالى آمدم . اگر تقدير خداوندى موافقت با حالم كرد ، خواهى ديد كه چگونه پشت پاى تجرد بر جميع اعتبارات دنيا خواهم زد و از هركه هم تقويت در اين عمل كند شاكرم . حالا به نظر ، اين دعاوى افسانه مىآيند . عند الامتحان اينها را هم كه نوشتم ، محض اين است كه تو جوانى و بىتجربه و سخت و سست دنيا را نديده . دست و پاى خودت را گم نكنى ، مشوش نشوى
--> ( 53 ) - بيتى است از حافظ . ر . ك . ديوان حافظ چاپ خانلرى : غزل 285 ، بيت 5 .